X
تبلیغات
دلنوشتهای من و تو
دلنوشتهای من تو
من آرام دراز کشیده ام و از پنجره نور مهتاب به صورتم میخورد...


نه غمگینم، نه دلگیر، نه خسته، هیچکدام. فقط بی تابم. بی تاب "او"


"او" که جاودانه است، بود و هست و خواهد بود.


موسیقی نیست، چای نیست. ناجاودانه های محو و خالی نیستند. از جسمم جدا شده ام.


من هستم و "او"... و این فکر، این خواهش که [من را بازگردان، من را بگیر]. که بیتاب توام.


اما میترسم، از "او". از بزرگیش، از نامتناهی بودنش ... از سیاهیهایم، از ناپاکی هایم. شرم میکنم

خدا!.از تو، از رحمان بودنت، از رحیم بودنت، از مهربان بودنت... از تمام بودن هایت که سراسر بودنند. که....


نمی آیند، کلماتم برای بیان "تو" ناتوانند. می سوزند ...


[جانم بگیر و صحبت جانانه ام ببخش، کز جان شکیب هست و ز جانان، شکیب نیست].



* .دلم می خواهد همانی باشم که [تو میخواهی]... که شب که چشمانم را روی هم میگذارم، به امید صبحی
   باشم که [به تو بازگشته ام]. آنگاهی که چیزی شیرین تر از "مرگ" برایم نباشد.

کمکم کن "خدا".

+ نوشته شده در  جمعه بیستم آذر 1388ساعت 22:8  توسط بهمن صدرا   | 
عاشقی محنت بسیار کشید
تا لب دجله به معشوقه رسید


نشده از گل رویش سیراب
که فلک دسته گلی داد به آب


نازنین ، چشم به شط دوخته بود
فارغ از عاشق دلسوخته بود


دید در روی شط آید به شتاب
نو گلی چون گل رویش شاداب


گفت به به چه گل رعناییست
لایق دست چو من زیباییست


حیف از این گل که برد آب او را
کند از منظره نایاب او را


زین سخن عاشق معشوقه پرست
جست در آب چو ماهی از شست


خوانده بود این مثل آن مایه ناز
که نکویی کن و در آب انداز


خواست کازاد کند از بندش
اسم گل برد و در آب افکندش


گفت رو تا که ز هجرم برهی
نام بی مهری بر من ننهی


مورد نیکی خاصت کردم
از غم خویش خلاصت کردم


باری آن عاشق بیچاره چو بط
دل به دریا زد و افتاد به شط


دید آبیست فراوان و درست
به نشاط آمد و دست از جان شست


دست و پایی زد و گل را بربود
سوی دلدارش پرتاب نمود


گفت کای آفت جان سنبل تو
ما که رفتیم ، بگیر این گل تو


بکنش زیب سر ای دلبر من
یاد آبی که گذشت از سر من


جز برای دل من بوش مکن
عاشق خویش فراموش مکن


خود ندانست مگر عاشق ما
که ز خوبان نتوان خواست وفا


عاشقان را همه گر آب برد
خوبرویان همه را خواب برد

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم آذر 1388ساعت 10:49  توسط بهمن صدرا   | 

خدایا ببین غرق در اشک و آهم          غریقی نشسته به موج نگاهم

ببین در دل شب نشان از تو جویم          هوای تو دارم سخن از تو گویم

تو این جان عاشق به من دادی          دلی چون شقایق بمن دادی

بیادت همه شب دل من خــــــــــــدایا          درین سینه ی خسته چون نی بنالم

نیســـــتان جـانم به بانگ جرس ها           بخون خفته اکنون که تا کی بنالم

خـــــدایا من این بار سنــگین غـــــم را           به عشق تو بر دوش جان می گذارم

من آن مرغ سرگشته ی شب نوازم           که در باغ هســتی نوای تو دارم

تو این جان عاشق به من دادی            دلی چون شقــایق بمن دادی

بیادت همه شب دل من خــــــــــــدایا           درین سینه ی خسته چون نی بنالم

نیســـــتان جانم به بانگ جرس ها            بخون خفته اکنون که تا کی بنالم

سحر خنـده کرد و سپیده دمید             مرا رهنمون شد به نور امید

تو این جان عاشق به من دادی

دلی چون شقایق بمن دادی
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388ساعت 22:46  توسط بهمن صدرا   | 
 

حکایت دوران ما


حکایت نیستم ها و نگرد هاست

حال پس از گشتن چیزی عاید ما شد


بسی شادمان و خرامان می شویم  


و خود را انسانی بیش از تصور دانا می دانیم و خدا را ...

و اگر از پس این گشتن ها


به استوانه ای پوچ و تهی برسیم


آن وقت از خدا شاکی و نارضا می شویم ...



و اگر کسی بخواهد


به دنیال گشتن برود


می گوئیم:

نگرد نیست  


گشتم نبود .

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388ساعت 15:12  توسط بهمن صدرا   | 
دلو روزنامه پیچیدم توی جعبه ای گذاشتم

خوبو محکم اونو بستم راه دیگه ای نداشتم

بردمش اداره پست دادمش برات بیارن

دلو تحویل نگرفتن پیش بسته ها بذارن

گیر دادن دلت بزرگه نمی شه اونو فرستاد

مونده بودم چه کنم که؟؟؟ دل من یاد تو افتاد

یاد اون روزی که قلبت یه دفعه مث یه سنگ شد

خاطراتت یاد م اومد دل من دوباره تنگ شد

حالا من این دل تنگو می دمش برات بیارن

این دفعه میشه فرستاد انگاری حرفی ندارن

دل من قد یه دنیا تو رو دوست داره همیشه

پیش من باشی نباشی عاشق هیشکی نمی شه

دل من پیش تو باشه اگه میشه نگهش دار

حس کنم مال تو هستم لااقلش واسه یه بار
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت 20:2  توسط بهمن صدرا   | 
دلم را سپردم به بنگاه دنیا

و هی آگهی دادم اینجا و آنجا

و هر روز برای دلم مشتری آمد و رفت

و هی این و آن

سرسری آمد و رفت

ولی هیچکس واقعاً

اتاق دلم را تماشا نکرد

دلم قفل بود

کسی قفل قلب مرا وا نکرد.

یکی گفت: چرا این اتاق پر از دود و آه است

یکی گفت چه دیوارهایش سیاه است



یکی گفت چرا نور اینجا کم است

و آن دیگری گفت : و انگار هر آجرش

فقط از غم و غصه و ماتم است !

و رفتند و بعدش دلم ماند بی مشتری

و من تازه آن وقت گفتم :

خدایا، تو قلب مرا می خری ؟.

و فردای آن روز

خدا آمد و توی قلبم نشست

و در را به روی همه

پشت خود بست

و من روی آن در نوشتم

ببخشید، دیگر

"برای شما جا نداریم

از این پس به جز او کسی را نداریم"
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388ساعت 23:22  توسط بهمن صدرا   | 
پشت سر هر آنچه که دوستش می داری ..پشت سر هر معشوق، خدا ایستاده است.


و تو برای اینکه معشوقت را از دست ندهی، بهتر است بالاتر را نگاه نکنی. زیرا ممکن است چشمت به

خدا بیفتد و او آنقدر بزرگ است که هر چیز پیش او کوچک جلوه می کند. 
اگر عشقت ساده است و کوچک و معمولی، اگر عشقت گذراست و تفنن و تفریح، خدا چندان کاری به کارت ندارد. اجازه می دهد که عاشقی کنی، تماشایت می کند و می گذارد که شادمان باشی.
اما هر چه که در عشق ثابت قدم تر شوی، خدا با تو سختگیرتر می شود. هر قدر که در عاشقی عمیق تر شوی و پاکبازتر و هر اندازه که عشقت ناب تر شود و زیباتر، بیشتر باید از خدا بترسی. زیرا خدا از عشق های پاک وعمیق و ناب و زیبا نمی گذرد، مگر آنکه آن را به نام خودش تمام کند.
پشت سر هر معشوقی، خدا ایستاده است و هر گامی که تو در عشق برمی داری، خدا هم گامی در غیرت برمی دارد. تو عاشق تر می شوی و خدا غیورتر.
و آنگاه که گمان می کنی معشوق چه دست یافتنی است و وصل چه ممکن و عشق چه آسان، خدا وارد کار می شود و خیالت را درهم می ریزد و معشوقت را درهم می کوبد؛ معشوقت، هر ﮐس که باشد و هر جا که باشد و هر قدر که باشد. خدا هرگز نمی گذارد میان تو و او، چیزی فاصله بیندازد.
معشوقت می شکند و تو ناامید می شوی و نمی دانی که ناامیدی زیباترین نتیجه عشق است.
ناامیدی از اینجا و آنجا، ناامیدی از این ﮐس و آن کس. ناامیدی از این چیز و آن چیز.
تو ناامید می شوی و گمان می کنی که عشق بیهوده ترین کارهاست. و برآنی که شکست خورده ای و خیال می کنی که آن همه شور و آن همه ذوق و آن همه عشق را تلف کرده ای.
اما خوب که نگاه کنی می بینی حتی قطره ای از عشقت، حتی قطره ای هم هدر نرفته است. خدا همه را جمع کرده و همه را برای خویش برداشته و به حساب خود گذاشته است.
خدا به تو می گوید: مگر نمی دانستی که پشت سر هر معشوق خدا ایستاده است؟ تو برای من بود که این همه راه آمده ای و برای من بود که این همه رنج برده ای و برای من بود که این همه عشق ورزیده ای. پس به پاس این، قلبت را و روحت را و دنیایت را وسعت می بخشم و از بی نیازی نصیبی به تو می دهم. و این ثروتی است که هیچ ﮐس ندارد تا به تو ارزانی اش کند.....

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 10:13  توسط بهمن صدرا   | 
لاله دمیــــــــــــدم روی زیبـا توام آمد بیاد 
 شعله دیدم سرکشـی های توام آمد بیاد 
    سوسن و گل آسمـانی مجلسی آراستند 
        روی و مــــــوی مجلس آرای توام آمد بیاد
            بود لرزان شعلـه شمعی در آغوش نسیم 
                     لـــــــــــرزش زلف سمنسای توام آمد بیاد
                            در چمن پروانه ای آمد ولی ننشسته رفت
                                 با حریفان قهر بیجــــــــــــای تو ام آمد بیاد
                                      از بر صید افکنی آهـــوی سرمستی رمید
                                          اجتناب رغبت افــــــــــــــزای توام آمد بیاد
                                              پای سروی جـــویباری زاری از حد برده بود
                                                  هایهای گریــــــه در پــــــــای توام آمد بیاد
                                                        شهر پرهنگامـــــه از دیوانه ای دیدم رهی
                                                             از تو و دیوانگی هـــــــــــــای توام آمد بیاد
+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 6:42  توسط بهمن صدرا   | 


خدایا!کاش آنقدر بزرگ بودم که می توانستم دستهای تو را که برای دوستی دراز 
 
شده بود بگیرم،لمس کنم و ببوسم!کاش دستهای تو لمس کردنی بود
 

کاش می توانستم سرم را در آغوش تو که مهربانتر و گرمتر از آغوش مادر است

 

بگذارم و زار زار گریه کنم؛برای خودم،برای تمام کارهای بدی که کردم ،برای تمام

 

شبهایی که با ستاره های آسمانت قهر بودم؛ برای تمام وقتهایی که یادم رفت

 

 آسمان آبی است. که یادم رفت شقایق چه رنگی است؟

 

خدایا! مرا ببخشای به خاطر همه ی روزهایی که پروازنکردم و مثل کبوترهای تو در

 

 آسمان آبی تو اوج نگرفتم؛غرق نشدم و گم نشدم

 

خدایا! دستم را بگیر! اگرتو نگیریشان، من می افتم، می شکنم و می میرم

 

 

خدایا! دوستت دارم.آنقدر که...اصلا چرا بگویم؟! خودت بهتر می دانی

 

پس

 شب به خیر خدای مهربان من

 

 

: بگذار باز هم بگویم

 

دوستت دارم ؛ دوستت دارم ؛ دوستت دارم

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 17:56  توسط بهمن صدرا   | 
دو دوست با پای پیاده از جاده­ای عبور می­کردند. بین راه سر موضوعی اختلاف پیدا کردند و به مشاجره

پرداختند. یکی از  آنها از سر خشم بر چهره دیگری سیلی زد. دوستی که سیلی خورده بود سخت آزرده

شدد ولی  بدون آن که چیزی بگوید روی شن­های بیابان نوشت: امروز بهترین دوست من بر چهره­ام سیلی زد.


آن دو کنار یکدیگر به راه خود ادامه دادند تا به یک آبادی رسیدند. تصمیم گرفتند قدری آنجا بمانند. و کنار

 برکه آب استراحت کنند. ناگهان شخصی که سیلی خورده بود لغزید و در برکه افتاد. نزدیک بود غرق شود

 که دوستش به کمکش شتافت و او را نجات داد. بعد از  آن که از غرق شدن نجات یافت بر روی صخره

سنگی این جمله را حک کرد: امروز بهترین دوست من جان مرا نجات داد. دوستش با تعجب از او پریسد:

بعد از آنکه من با سیلی تو را آزردم تو آن جمله را روی شن­ها صحرا نوشتی ولی حالا این جمله را بر روی صخره حک می­کنی؟


دیگری لبخند زد و گفت: وقتی کسی ما را آزار می­دهد باید روی شن­های صحرا بنویسیم تا بادهای

بخشش آن را پاک کنند ولی وفتی کسی محبتی در حق ما می­کند باید آن را روی سنگ حک کنیم تا

هیچ بادی نتواند آن را از یادها ببر

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 23:52  توسط بهمن صدرا   |